حرفایی خودمونی با دوستان

 

دوست عزيزي ازم پرسيد تا به حال شده دوست داشته باشي پسر بودي؟

و جواب من :

2بار در زندگيم واقعا و با تمام وجودم از دختر بودن خودم بدم آمد و آرزو كردم كه اي كاش پسر بودم.اولين بار زماني بود كه فهميدم دختران بايد هر ماه پديده دردناك و زجر آور پريودي را تجربه كنند.و دومين بار چند سال بعد بود كه دوست داشتم ازدواج كنم ولي بايد منتظر ميماندم تا شايد روزي پسري قصد ازدواج كردن را با من پيدا كند ، شايد هم هرگز پسري قصد پيدا نميكرد.

ديگر مواقع اصلا به جنسيتم فكر نميكردم . و برام مهم نبود.

و اما اكنون ...

زياد برام مهم نيست جنسيتم چيه ! مهم اينه كه هر صبح شوق برخواستن از خواب داشته باشم.شوق زندگي كردن!و احساس خوشايند راضي بودن از خود ، بدون اينكه جنسيت نقشي داشته باشد.

من اكنون ميدانم هر آنچه سبب شود كه در من احساس نارضايتي از خود بوجود آيد برايم ناخوشايند خواهد بود.و اين را نيز ميدانم كه براي از بين بردن حس نارضايتي بايد آنرا ريشه يابي كرده  و از بين ببرم. و براي از بين بردن حس نارضايتي آگاهي و تسلط به امور نياز است.

زماني كه من از دختر بودن خويش متنفر بودم در واقع عدم آگاهي  و عدم تسلط به مسائل مرا مجبور به حذف مساله كرده بود. من به سبب عدم آگاهي توانايي آنجام كاري را نداشتم.

من اكنون به خوبي ميدانم چگونه با پديده پريودي برخورد كنم و ديگر هيچ برايم زجرناك نيست كه جالب هم هست.

من اكنون ميدانم كه هيچ دختري لازم نيست كه منتظر بماند تا شايد پسري به خواستگاريش بيايد.بلكه بايد چگونگي انتخاب از بين خيل خواستگاران را بداند.انتخابي كه او را راضي و شاد بدارد.

اگر دختري از دختر بودن خويش ناراضي باشد و احساس كند كه از طرف مردان به او ظلم ميشود من فقط آنرا مربوط به عدم آگاهي و همچنين ضعف او ميدانم؛ نه تنها زنان كه هر آنكس كه خواهان بودن غير از آنچه هست ميبباشد.

كسيكه از خويش ناراضيست ميتواند خود را تغيير دهد و به آنچه ميخواهد تبديل كند و آگر نميتواند مشكل در توانايي اوست.ميتواند توانايي خويش را تقويت كند تا به احساس رضايت برسد.

و در آخر اينكه انسان ميتواند با نوع فكر كردن ، زندگي را براي خويش زيبا يا نازيبا سازد.همه چيز به نوع فكر و نگاه ما بستگي دارد.

پي نوشت : اين روزها احساس قشنگي نسبت دختر بودن خويش دارم!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۸۹ساعت 21:53  توسط لیلا   | 

 

من نه دل‌نگران سنّتم، نه دل‌نگران تجدّد، نه دل‌نگران تمدّن، نه دل‌نگران فرهنگ و نه دل‌نگران هیچ امر انتزاعی از این قبیل. من دل نگران انسان‌های گوشت‌وخون‌داری هستم که می‌آیند، رنج می‌برند و می‌روند. سعی کنیم که اولاً: انسان‌ها هرچه بیشتر با حقیقت مواجهه یابند، به حقایق هرچه بیشتری دست یابند؛ ثانیاً هرچه کمتر درد بکشند و رنج ببرند و ثالثاً هرچه بیشتر به نیکی و نیکوکاری بگرایند و برای تحقّق این سه هدف از هرچه سودمند می‌تواند بود بهره‌مند گردند، از دین گرفته تا علم، فلسفه،موسیقی، هنر، ادبیات و همه دستاوردهای بشری دیگر...

مصطفی ملکیان

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد ۱۳۸۹ساعت 23:16  توسط لیلا   | 


گرگ هاری شده ام
هرزه پوی و دله دو
شب درین دشت زمستان زدهء بی همه چیز
می دوم ، برده ز هر باد گرو
چشمهایم چو دو کانون شرار
صف تاریکی شب را شکند
همه بی رحمی و فرمان فرار
گرگ هاری شده ام
خون مرا ظلمت زهر
کرده چون شعلهء چشم تو سیاه
تو چه آسوده و بی باک خرامی به برم
آه ، می ترسم ، آه
آه ، می ترسم از آن لحظهء پر لذت و شوق
که تو خود را نگری
مانده نومید ز هر گونه دفاع
زیر چنگ خشن وحشی و خونخوار منی
پوپکم ! آهوکم
چه نشستی غافل
کز گزندم نرهی ، گرچه پرستار منی
پس ازین درهء ژرف
جای خمیازهء جادو شدهء غار سیاه
پشت آن قلهء پوشیده ز برف
نیست چیزی ، خبری
ور تو را گفتم چیز دگری هست ، نبود
جز فریب دگری
من ازین غفلت معصوم تو ، ای شعلهء پاک
بیشتر سوزم و دندان به جگر می فشرم
منشین با من ، با من منشین
تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم ؟
تو چه دانی که پس هر نگه سادهء من
چه جنونی ، چه نیازی ، چه غمیست ؟
یا نگاه تو ، که پر عصمت و ناز
بر من افتد ، چه عذاب و ستمی ست
دردم این نیست ولی
دردم این است که من بی تو دگر
از جهان دورم و بی خویشتنم
پوپکم ! آهوکم
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم
مگرم سوی تو راهی باشد
چون فروغ نگهت
ورنه دیگر به چه کار آیم من
بی تو ؟ چون مردهء چشم سیهت
منشین اما با من ، منشین
تکیه بر من مکن ، ای پردهء طناز حریر
که شراری شده ام
پوپکم ! آهوکم
گرگ هاری شده ام
...

مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد ۱۳۸۹ساعت 10:11  توسط لیلا   | 

 

دوستان عزیزی که مایلند نوزاد مائده را ببینند آخر هفته بیان بریم خونه مائده!

بریم ببینیم مادر ۸۳یی چه جوریه؟!

در ضمن از همین جا به تابان میگم که خیلی عوض شدی اون دماغتو برش دادی!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مرداد ۱۳۸۹ساعت 20:6  توسط لیلا   |