حرفایی خودمونی با دوستان
تقریبا بهار 88 بود که براتون اس ام اس دادم که این جا خالی را پر کنید!

 

هر کی یه جوابی داد.منم تو دفتر خاطراتم(دفتر احساساتم)یادداشتشون کرده بودم.

دیشب که داشتم میخوندم دیدم ای کاشها دیگه الان ای کاش نیستند!!!!

*ای کاش میتونسم هر چه سریعتر برم سر کار تا به بابام در حل کردن مشکلش کمک کنم!

 

 

*ای کاش آرزوهای آدم نمیمرد...!

*ای کاش1111عاشق من بود.

*ای کاش نظامها پاس شده بود!...ای کاش...این جا خالی با 100000تا ای کاش هم پر نمیشه!!

*ای کاش من هفته دیگه تو مصاحبه رد نشم!ای کاش!

*ای کاش زود دیر نمیشد!

*ای کاش به وحدت با تمام هستی برسیم.

*ای کاش میشد دوباره همدیگرو ببینیم!

*ای کاش هنوز باهم بودیم!

 

 

خیلی جالبه!دیگه چندتایی تون رفتین سر کار!نظامها پاس شده!تو مصاحبه پذیرفته شدین!و...!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند ۱۳۸۸ساعت 15:52  توسط لیلا   | 

"برای خندیدن منتظر خوشبختی نباش!شاید خوشبختی منتظر خندیدن توست!"

زینب کوچولوی خودمون!

زیباترین زمستان را در ولنجک تجربه کردم.چه زمستانهای زیبایی!برف میبارید.برفهایی به قطر ۲سانت!همه جا پوشیده از برف میشد.

سال اول با چه مکافاتی به دانشگاه میرفتیم.همیشه سر اینکه از مقدس اردبیلی بریم یا ساسان دچار تردید بودیم.مقدس ماشین بود .ولی هیچ کس سوارمون نمیکرد.ساسان هم باید پیاده میرفتیم.تازه تا زانومون تو برف بود.تا میرسیدینم دانشکده کمرمون داغون شده بود.ولی من حاضر بودم همه این سختی هارو تحمل کنم ولی توی اون مزخرف کده(فرخ)نمونم/خودتون که میدونید اتاق ما چه وضعی داشت.تازه واسه دستشویی هم که شده بود باید به دانشکده میرفتیم.

هر وقت که از ساسان می آمدیم کارگران ما را به رگبار گلوله های برف میبستند!

همه این برف اومدن ها یه طرف و برف همراه با قهوه ای و دانشجوی کلاهبردار یه طرف.

از میدون دانشگاه تا خود خوابگاه برف بازی کردیم.حقیقتا چه کیفی داشت.ولی سید حسود نتونست برف بازی مون رو ببینه.امد در خوابگاه عین داداش بزرگا گفت:بیایین تو!بعدشم کارتمون را خواست.من گفتم:همراهم نیست!

زینب عزیز هم نامردی نکرد!گفت:کارتت پیش منه!داد بهش!داشتم شاخ در میووردم."آخه زینب من از عمد گفتم همراهم نیست .تو صاف میدی دستش!!!!"

بماند که تا آخر شب چه بر سر زینب آمد!

میدونم همه تون از برف و زمستون ولنجک کلی خاطره دارین.خب خاطره هاتون رو بنویسین تا من بذارمشون.همش که نمیشه من بنویسم.شما هم همکاری کنید.

تنبلی منو هم درک کنید.

البته یه مژده بهتون بدم.که اگه یه اتفاق خاص بیوفته.دیگه همیشه مطالب منظم مرتب !روس کار شده و خلاصه بدون اشتباه تایپی میذارم.

احتمالا از ۱اسفند.

راستی کسی از ولی خبر نداره؟!

 

خانوم خانومایی که میدونم ۱ساعت دیگه به اینجا سر میزنی !نظر یادت نره!

آموزش هم که دادم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی ۱۳۸۸ساعت 9:37  توسط لیلا   | 

"یادها فراموش نخواهند شد حتی به اجبار!و دوستی ها ماندنی اند حتی با سکوت!"

اینم اس ام اس قشنگی بود که دیروز دریافت شد!

بنظرتون این درسته؟!

مثلا شما مهتاب مهرآسا را هنوز به یاد میاورید ساریان قدیانی سعیدی ......را چطور؟!

بچه هایی بودند در دانشکده که ما زیاد با اونا نبودیم.ولی تقریبا میشناسیمشون.مثلاا امروز میخوام از یکی که اصلا پیدا نبود.بگم.

یکی از بچه های ورودی ما آهنگ بود.از عمد اونو گفتم .چون میدونم از اون کسایی بود که هیچ ربطی به ما نداشت.ظاهرا فردی آروم تمیز!و درس خون بود.یه عینک به چشم!هر چی فکر میکنم که یه چیزی ازش به ذهنم برسه ولی نمیرسه زیادی خنثی بود برای ما.حالاشما یادتون هست.

یا مثلا دختری به نام زهرا حجازی اهل اصفهان.دختری که حتی با خودشم تعارف داشت.سال اول هم اتاقی زینب بود.یه بار با زینب قهر کرده بود.چون زینب به او گفته بود:زرااا!یعنی حرف ه اسمش را نگفته بود.ما هم به زینب میگفتیم خب اسمشو درست صدا بزن.

این دختر خانوم گل بیصدا همیشه یه دامن بلند میپوشیدو...!

از بس این زینب اونو اذیتش کرد اون انتقالی گرفت و به اصفهان رفت.البته کریمی هم بی تقصیر نبود.وقتی ریاضی افتاد نمیدونم چرا من مدام میخندیدم.اون همه من یادش داده بودم

امروز یادی از یکنفری کردیم که میدونم زود زود یادش نمیکنید.

این نکته را هم بگم برم.

اتاق زینب و زهرا و فرزانه به قدددددددددددددددددری کثیف بود که خدا میدونه!یه تخت خالی داشتند تمام ظرف کثیفاشونو در طول یک ماه اونجا میذاشتن!!!!یک روز از صبح تا شب فرزانه فقط داشت ظرف میشست و اتاق رو مرتب میکرد.بعدش که من وارد اتاقشون شدم فکر کردم اشتباهی اومدم.کثیفی در حد اعلا!!!

دلم میخواد یه عکس از اتاق ۴۴۱ براتون بذارم ببینید اتاق ما چی بود.خدایی اونقدر مرتب بود که یه بار تو ۴۰۸ سرپرست خوابگاه اتفاقی نگاش به اتاق ما افتاد(اتاق ما رو به رو سرپرستی بود)رفت اون یکی سرپرست را آورد گفت:اتاقشونو ببین !چه مرتبه!!!برا همین همه مجالس اقتصادی تو تاق ما برگزار میشد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی ۱۳۸۸ساعت 12:27  توسط لیلا   | 

"آرزوی ما دیدار شماست.روابط عمومی چشمان بیقرار!!"

پیامی از الناز عزیز!

عزیزم چشمان من آنقدر ها بیقرار نیست اما دلم بد جور بیقراره!خیلی هم براتون تنگ شده!

خب مطلب امروز:

تا حالا شده گدایی رو ببینید و دلتون براش بسوزه؟

تا حالا شده رفتگر تو خیابون رو ببینید دلتون براش بسوزه؟

تا حالا شده مستخدم یه مرکزی رو ببینید دلتون براش بسوزه؟

تا حالا شده کارگرا رو تو سرمای زمستون ببینید و دلتون براش بسوزه؟(این یکی رو همه تون دیدید!کارگرای ساختمانی در کوچه ساسان !حتما هم موقع رد شدن چند گلوله برف بهتون پرتاب کردند.و باعث شده که دیگه دلتون براشون نسوزه!)

تا حالا شده.....؟

من همه اینا رو دیدم و دلمم ناخود آگاه براشون سوخته!

ولی چندی پیش که احساس ناخوشایندی داشتم و به قولی لبخندم مرده بود!آرزو میکردم جای گدای کنار پاساژسبز بودم.آرزو میکردم جای اون دختر فال فروش میبودم.آرزو میکردم جای مستخدم پاساژ گلستان بودم.چون هر روز صبح که اونا رو میدیدم تو چشماشون پر از امید بود.با یه شوقی سر کارشون اومده بودند.هدفی برای ادامه دادن.اشیتیاق ادامه دادن تو صورت دختر فال فروش موج میزد.

به سونیا فکر میکردم.که هر روز صبح چه با ذوق ما را بدرقه دانشگاه میکرد.چه با شور و هیجان برامون غذا میکشید.اون موقع واقعا آرزوم بود یه لحظه فقط یه لحظه جای سونیا باشم و کیف کنم.شاد باشم و شادی بیافرینم.

حتما سونیا اون خانم ریز نقش بلوک ۵ را میشناسید!حتما ظهرها موقع برگشت به خوابگاه اونو دیدین که بهتون گفته:خسته نباشی گلم.اون خانوم واقعا انرژی زا بود.هر صبح که اونو میدیدی سر شار انرژی میشدی!

ناگفته نماند یه آخر هفته که میخواسم برم خونه حمید با هم همسفر شدیم و کلی داستان برام تعریف کرد و کرایه مو حساب کرد!!!!(میدونید که من ذاتا دکتری اقتصاد داشتم!)و از این عمل پسندیده خوشمان آمد.ولی خدایی راضی نمیشدم .خیلی اصرار کرد.(حالا نگین :وااااااااااااااا!لیلااااااااااااااا!

همون موقع ها بود که به فلسفه حرفهای پریسا موقع امتحانا پی بردم.که میگفت:وایییییییییییی کاش من جای اون رفتگر تو خیابون بودم.

من هنوز پشیمونم که یک روز ظهر خواستم جای اون آقایی که روبه روی پنجره زیر درختان نشسته بود باشم!میگفتم :خوش به حالش زیر درختا تو سایه داره کیف میکنه!کاش منم میتونسم برم اونجا!

ولی گمانم بهاره بود گفت:شاید با زنش دعوا ش شده به اینجا پناه آورده!یکی دیگه گفت:شاید دیوونس که این موقع ظهر اومده بیرون!

....و در آخر فهمیدیدم که چرا آمده بود آنجا!!!!!!!!و من هرگز نخواستم جای اون باشم.تازه هرگز اون حالت خانم.....(یادم نیس اون خانمه نگهبان خوابگاه فامیلیش چی بود؟)یادم نخواهد رفت که دو دستی زد توئ صورتش گفت:وای خاک بر سرم!راست میگی؟!

از کجا شروع کردم به کجا رسیدم.مثه همیشه این مطالب رو فی البداهه مینویسم.شاید یه ذره بیربط و گسیخته باشن.به قول عاصفی کیا "فاقد کوهیرنس "باشند.

دیگر چیزی به ذهنم نمیرسه!

امیدوارم که لحظه لحظه زندگیتون پر طراوت باشه!مثه دختر فال فروش مثه....!اگرچه میدانم گه گاهی دلتان میگیرد دلتنگ میشوید که اینم طبیعیست و موقت !هورموناتون کم و زیاد بشه درست میشه!

پس فقط اس ام اسای انرژی زا !!!یادتون نره!البته اس ام اسای بی انرژی هم پذیرفته میشه!فردا دیگه اس ام اس هم نمیدین .بعد میگین:خودت گفتی فقط انرژی زا!!ماهم نداشتیم اس ام اس انرژی زا!

پایان

بعد التحریر:

اسم اومن خانو نگهبان خانم رضایی بود.برخلاف خیلی از بچه ها من حس بدی نسبت بهش نداشتم.تازه همیشه میگفت:اون آبیه آشناس بذار بره کارت نمیخواد!!یهبار  چادر ملی پوشیده بود بچه ها میگفتند شبیه "پنگوئن"شده!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی ۱۳۸۸ساعت 9:29  توسط لیلا   | 

اول از همه بگم که این عنوانهایی که انتخاب میکنم برا مطالبم کوچکترین ربط را نداره همین جوری به ذهنم میرسه منم مینویسم.

صفورای عزیز پیام دادن که برنامه جالبی برای کولاک دارند البته بعد از کنکورش برنامه رو اجرا میکنه!

همین جا از دوستان میخوام که چنانچه شما هم برنامه ای چیزی شکایتی هتک حرمتی چیزی دارین با من در میون بذارید.این جا به همه برنامه های شما ترتیب اثر داده خواهد شد.

من میخوام این وبلاگ زنده باشه ولی نمیدونم چرا شما دوس دارین بیشتر خاطره بنویسم.از گذشته ها بگم.خب سعی میکنم مسائل روز خودمون رو با خاطرات گذشته قاطی(املاش درسته؟!) کنم بنویسم.

مثلا بگم که من هیچ وقت آشپز خوبی نمیشم!

این روزا گه گاه آشپزی میکنم اما این براداران همگی متفق القول گفتن گه تو قصد داری ما را بکشی!تو رو خدا دیگه آشپزی نکن.همین دیشب هیچ کس لب به غذایی که با عشق پخته بودم نزد.صبر کردند تا مادرم آمد برایشان غذا پخت.

منم بیخیال آشپز ماهر شدن شدم.

من نمیدونم پس چرا این صفورا و الناز اینقدر خوب آشپزی میکردند.

زینب عزیزم آشپزیش حرف نداشت."رد ریس"میپخت اعلا!!!هیچ کس جز من نمیخورد.فقط فلفل زیاد بهش میزد ولی من خیلی دوس داشتم.طرز تهیه اش رو هم یاد گرفتم.در آینده واسه خودم بپزم.(تو خونه نمیشه از این غذا ها پخت!)

واقعا میشد این غذا را به فلسطین صادر کرد.چون سنگ مورد نیاز یکسال فلسطینی ها رو تامین میکرد.

زنده باد "رد ریس"خوشمزه

ناگفته نماند که زهرا جون یه بار  که به خوابگاه آمد گفت :من امروز براتون ناهار درست میکنم.

من نفهمیدم چی برامون درست کرد ؟!فقط طعم کربن را تو دهنم حس میکردم.

بعضی وقتا که آمار میخوندیم ناهار میورد میگفت:خودم درست کرددم!البته من بعد از آشپزیش به اون شک کردم که راست بگه!از آنجا که او هرگز دروغ نگفت!!!!پذیرفتم!

یه دختر شمالی بود همکلاسی پریسا!مریم عباسی!هروقت اتاق ما میهمان بود خودش ناهار میپخت .خدایی اونم خوب آشپزی میکرد.همیشه از دیدنش اعتماد بنفسم زیاد میشد!(چرا؟!)

خب این چند روزه حسابی حال دادین با حضورتون.منتظر نظراتونم.

در ضمن من شدم همون لیلای خندان همیشگی!

مثه همیشه هر بار که از جلو آینه رد میشم لبخندی میزنم بشکنی میزنم و قری به کمر!

احساس میکنم تازه شدم.لحظه هایی هم هست که سر شار از هیجان میشم.البته گه گاهی هم دلتنگ و گرفته میشم ولی خیلی کمتر از قبل.هر روز که می آید روز دگریست.جالب متفاوت با وجود همه تکرار ها

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی ۱۳۸۸ساعت 10:24  توسط لیلا   | 

وقتی اس ام اساتونو میخونم بعضی وقتا دچار هیجان میشم بعضی وقتا کیف میکنم بعضی وقتا هم اس ام اساتون یه جوریه یه حس خاصی توشه!

دیشب یه اس ام اس اومد برام که از اون جوارای خاص بود.

این بود:

                              "آخ که گفتی کاش تمام میشد یه تنوع درست حسابی میخوام یه چیز شاد!"

دوستان بشتابید و به این دوست عزیزمون تنوع و شادی بدین!

این دوست عزیزمون یه فردی با موهای مشکی پرپشته!او دانشجویی است که 2 تا شماره دانشجویی داشت.او کسیست که کریمی (استاد گرانبهای ریاضی)یه شب تا صبح بخاطرش نخوابید!او کسیست که پژوهش عملیاتیشو را علوم اداری گرفت!(بعد به من بگین تو علوم اداری پلاس بودی)!او کرد ربا بود.او کسیست که فروغ تشخیص داد عشق جودیست!

او کسیست که آرزو داشت یه بار با هم تو بوفه عدسی بخوریم.او از ابوالقاسم هاشمی نمره گرفت!!!!

او کسیست که  پایش را در راه درس روش تحقیق فدا کرد!(البته ناگفته نماند خودم پیشش بودم موقع تصادف!نگاش به خوابگاه پسران بود بعد ماشین رو ندید!

کسیکه یه بار بخاطر اینکه سبزی پاک شده خرید دعواش کردم.بخاطر خرید مربا بهار نارنج دعواش کردم.کسیکه خلاصه ولخرج بود.(البته در مقابل من!)

کسیکه هر شب ساعت ۹ پای یخچال بود البته با چشم مسلح!!

خلاصه !بیاید بریم فرانسه

او کسی نبود جز....!

آره حالا همه تون بهش تنوع بدید.

در ضمن من گفتم اگه نظری در مورد وبلاگ دارین تو وبلاگ بذارین نه اینکه اس ام اس بدین.

همه اس ام اساتونو اینجا نذارید که!

البته اگه دوس داشتین میتونید اس ام اساتونو اینجا بذارین.هر جور راحتین.اینجا مکانیست برای حفظ ارتباطمون!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی ۱۳۸۸ساعت 10:50  توسط لیلا   | 


                                                                                                    

خب نمیدونم الان کجایید چه میکنید چی میخورید....؟

ولی حدس میزنم که:

صفورا الان داره عرضه پول تیمور رحمان رو میخونه و گهگاه پشیمان از تصمیمی که چندی پیش گرفت!ولی بعدش با خودش میگه نه نمیتونسم با اون زندگی کنم!

دور و برش هم پر از گلهای خشک!!

مدام داره چسب دوقلو به اون ناخناش میزنه!

 

 

-مائده داره فکر میکنه شام برا عباس آقا چی بپزه!بعدش چجوری مخشو بزنه که چندروز تعطیلی را نره خونه مادر شوهر!!!!

-فرزانه داره موهای خودشو میکنه!تو بد مخمصه ای گیر کرده !آه چجوری این پایان نامه رو جمع و جورش کنم؟!آخه چرا این استاد راهنما نصیب من شد؟!

(هرروزصبح بیداره نشده!تو رختخوابش!چک میل میکنه!اما یه سر کوچیک به کولاک نمیزنه!)

 

-الناز داره با یه پیرمرد سر کله میزنه!نمیدونه چوری بهش بفهمونه که آقا این کار مربوط به این قسمت نیست!به باجه بغلی مراجعه کنید!

آخر سرم 200 ،300 تومان کم میاره!اعصاب پعصاب نداره!تازه نمیدونه فلسفه کار زندگی درس..چیه!!

 

-زهرا که درس نمیخونه!

هر چی میخوام بنویسم جرات نمیکنم!خلاصه داره به ارشد دکترا موسیقی گیتار فکر میکنه!بهت بگم زهرا جون بیخیال مثه همیشه یه نه محکم!!!!!

 

-میدون داره موهاشو مرتب میکنه!!!!!و در این فکره که چجوری راضیش کنه!

 

-قلی.........

 

-ولی  خونش از اوضاع کشور به جوش اومده!خیالشم راحته که سربازیش تموم شده!

 

سروش داره آماده ثبت نام در علامه میشه!چه شانسی!!!برخلاف اون فیلمی که از داریم او در این تاریخ سرباز نیست بلکه داره دانشجو میشه!

 

 

-زینب کوچلومون هم داره در اداره بازرگانی کولاک میخونه!عزیزم روزی 2بار میای سر میزنی چرا نظر نمیذاری؟واقعا این بهترین شغل برای توه!

 

-زارعی ثانی هم بق معمول منظم و مرتب و سر وقت به بانک میره و کلاس کنکور میذاره!چور دلش اومد؟!


بعدالتحریر:

۱-فرزانه عزیزم!تصور نمیکردم که به اینجا سر بزنید!فکر میکردم هر وقت خوابمو ببینی اس ام اسی میدی!!!مرسی ازینکه بالاخره کامنت گذاشتی!

۲-از شب یلدا تا دیشب اس ام اسا برا من حداقل خراب بود!پس اگه جواب ندادم برا همین بود!حالا که جوابتونو میدم دیگه ننویسید:

"بهار شده؟"

بابا خراب بود نتونسم فالهای یلداتونو تفسیر کنم.(قابل توجه الناز)

۳-ای بابا!چرا بجای کامنت گذاشتن اس ام اس میدین؟!

ببینید اگه کامنت بذارید همیشه هست.اما اس ام اس رو من فوری پاک میکنم.هیچ روزی نیس که اینباکسم بیش از یه پیام توش باشه!شما هم همین کارو بکنید.یه وقت پر میشه و پیامی که خیلی مهمه بهتون نمیرسه!از من گفتن...!

زینب جون بیشتر با تو ام

خوشم میاد آمارمو بردی بالا!بچه پس تو کی کار میکنی؟مدام که تو کولاکی!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی ۱۳۸۸ساعت 15:5  توسط لیلا   | 

سردم بود کاپشن او را پوشیدم.دستم تو جیبش کردم دیدم یه دستمال کاغذی توشه بیرون آوردم بندازم دور ولی نوشته های روش توجهم را جلب کرد!

عجب!!!یعنی این واقعا مال زینبه؟!

رو دستمال با دست خط قشنگی با خودکار آبی نوشته شده بود:

نه پاییز و زمستون نه بهاری               جه جور دلت اومد تنهام بذاری؟!

یه بار نه دو بار نه صد بار خوندمش!یعنی زینب واسه چی اینو نوشته تو جیبش گذاشته؟!شایدم یکی بهش داده!

خلاصه حس فضولیم حسابی گل کرده بود.

یه هو یام افتاد که دیروز این کاپشن تن یه نفر دیگه بود!آره خودش بود!این دستمال مال خود خودش بود.م.آ.

بعد مه به اتاق اومد گفتم که این دستماله ماله توه؟!خندید!

بعد گفت کسی این آهنگو نداره؟

بعد از مدتی یکی از بچه ها این اهنگ را براش آورد.مام هی گوش میدادیم.قشنگ بود نمیدونم مال کی بود.

بعد از هزار بار گوش دادن من اونو حفظ شدم.

یک روز از روزای قشنگ بهار زهرا مثه همیشه گفت یه دهن آواز بخون!ماهم که این شعرو تازه یاد گرفته بودیم شروع به خواندن کردیم.زهرا زد زیر خنده!

گفتم واسه چی میخندی؟!

زهرا:آخه تو کی میخوای این فتحه کسره رو درست و سر جاش بگی؟!

من میگفتم:نه پاییز و زمستون(با فتحه غلیظ)نه بهاری....!اونم مدام میخندید.

خلاصه بچه ها این شعر و به همون سبک خودم دوس داشتند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۸۸ساعت 12:43  توسط لیلا   | 

یه روز تو خوابگاه حوس شلغم کردیم .طبق معمول صفورا برامون شلغم گذاشت.ما طبقه اول کنار اشپزخانه اتاق داشتیم.صفورا با فرزانه به طبقه ۴ برا مطالعه رفتند .من و زینب تو اتاق بودیم و حرف می زدیم.صفورا گفت حواستون به شلغم ها باشه......پس از چند ساعت انها امدند.........

گفتند تا طبقه ۴ بوی سوختگی می اد شما نمیفهمید؟؟؟!!!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر ۱۳۸۷ساعت 10:39  توسط لیلا   |