حرفایی خودمونی با دوستان

ساعت 5:15بعد از ظهر از سوپری بیرون میام !بستنی شیری را باز میکنم!کمی فوتش میکنم تا گرم بشه و نرم تر!و شروع به لیس زدن!از پیاده رو وارد بزرگراه میشوم.همچنان بستنی لیس میزنم و به داخل ماشین هایی که رد میشوند نگاه میکنم!

چقدر بستنی شیری خوشمزه است!

گاه برای موتور سوارهایی که نگاه میکنن شکلک در میارم. بستنی ام تموم میشه چوبش تو دستمه تا یه سطل ببینم.همچنان که میروم میرسم به ایران اکواریوم!!بسته است.صورتمو میچسبونم به شیشه اش و ماهی ها رو نگاه میکنم.در همین حال یه اس ام اس میاد."حال داری بریم سلسبیل؟"

منم میگم آره!سر امام خمینی قرار داریم!ساعت6همدیگر و میبینیم میگه میخوام یه شال و یه کیف پول بخرم!تزدیک 1 ماهه ندیدمش!شروع میکنیم به حرف زدن،میگیم میخندیم 100 تا مغازه شال فروشی رو رد میکنیم اما صحبتمون قطع نمیشه!بالاخره وارد یه مغازه میشیم چیزی نمیپسنده !من خسته میشم میگم برا امروز بسه!بریم یه روز دیگه میایم میخریم.احساس گشنگی دارم بوی ذرت مکزیکی هوش و حواسمو برده میگم بریم ذرت بخریم.یه نگاهی به هم میکنیم میگه قصد خرید ندارم،میگم مهمون من!ذرت مکزیکیه نمیشه ازش گذشت!2تامتوسط میخریم و میخوریم و باز هم حرف میزنیم.تا میرسیم سر هاشمی از همدیگه خداحافظی میکنیم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۰ساعت 11:12  توسط لیلا   | 

متنفرم از هر آنکه و هر آنچه آزادیم را محدود میکند!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۰ساعت 8:23  توسط لیلا   |