حرفایی خودمونی با دوستان
در دلم چیزی هست 

مثل یک بیشه نور

مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم

که دلم می خواهد

بدوم تاته دشت

بروم تا سر کوه

دورها آوایی است که مرا می خواند .

(سهراب)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۸۹ساعت 8:52  توسط لیلا   | 

ساعت 11.30از خواب پاشدم.خواب مهدیه رو دیدم .اس ام اس دادم به فرزانه که از مهدیه خبر نداری؟ اونم زنگ زد گفت:لیلی پاشو بیا پیش من!گفتم میخواسم کتاب بخنم گفت:بیار اینجا بخون!(میدونسم عمرا با هم باشیم و کتاب بخونیم!) فوری اماده شدم و اونقدر دوس داشتم که زود برسم با تاکسی!!!!رفتم!اس دادم که ناهار اونجا؟ فرزانه هم مهماندوست گفت حال ندارم ناهار درست کنم!بریم بیرون! دم در نگهبانی 1 ساعتی منتظر بودم تا فرزانه جون آماده بشه بیاد .با هم رفتیم یه رستوران.من تو ذهنم بود که دانگی حساب کنیم.ولی بعدا فهمیدم که فرزانه!!!مهمون کرد!کلی ناراحت شدم!

من اول به فرزانه گفتم یه پرس زیاده من گشنم نیست.فرزانه گفت نه بابا من خیلی گشنمه!حالا بماند که من غذامو تا ته خوردم تازه جا داشت بازم بخورم!

یه رستوران سنتی با حال.، ما همینطور داشتیم حرف میزدیم و میخندیم.آخر سر که داشتیم بلند میشدیم دیدم وا چقدر آدم اومدن دور و برمون نشستن.ماهم چه بلند بلند حرف میزدیم و میخندیدیم!(مهم نبود) خلاصه بعد رفتیم تو اتاقشون تا خود 6.30حرف میزدیم.فرزانه شاد و شنگول !پایان نامه اش آماده!خلاصه شارژه شارژ بود! حالا خوبه دلیل ارتباطمون مهدیه بود هیچی ازش نگفتیم.کلا اونقدر حرف از خودمون داشتیم که فرصت نشد کمی پشت سر بچه ها غیبت کنیم! خلاصه فرزانه ناهار بده خبری بس مهم است که باید به جهانیان اعلام شود.باشد که دوستان نیز متنبه شده و از این قبیل کارها انجام دهند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 10:51  توسط لیلا   | 

دیروز با زهرا با هم بیرون بودیم.خییلی خوش گذشت.جاتون خالی

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن ۱۳۸۹ساعت 16:42  توسط لیلا   | 

 دیشب حس دوست داشتن و ارتباط برقرار کردنم بر حس مقتصد بودنم غلبه کرد و بیخیال چندین تا 8تومان شدم و شروع به اس ام اس دادن به دوستای دوران دانشگاه کردم. دوستانی که خیلی وقت بود ازشون خبر نداشتم.

به یکی از دوستان ورودی 83 که رشته اش اقتصاد نبود اس دادم و جویای حالش شدم.

در جواب این اس ام اس رو داد:

"لیلاااااا چقدر حلال زاده ای!1ساعت پیش یاد قدیما افتادم و رفتم سراغ سی دی عکسای درکه که رفته بودیم.خلاصه کلی یاد دوستان رو زنده کردم."

بعد منم گفتم چه کارا میکنی؟

جواب داد:

"..... عاشق شدم و با حال و هوای عاشقی خوشم،عشقی که فکر کنم ..."

وقتی خوندم برام خیلی جالب بود.

تا قبل از این هر وقت از عشق و عاشقی میشنیدم خندم میگرفت و مسخره میکردم که عشق چیه عاشقی چیه!ولی وقتی اون گفت متفاوت بود!حس کردم وارد  جریان خطیری شده و داره برای رسیدن به هدفش تلاش میکنه!خیلی خوشم اومد از حرکتش!تو دلم بهش احسنت گفتم و و همراهیش کردم!

و این اولین باریست در زندگیم که به عشق با دیدی غیر مسخره نگاه کردم!

پی نوشت:

دوستان عزیز دیگه میترسند با من حرف بزنند.میگن تو رو خدا نری بذاری تو کولاک؟!بابا من بدون اسم میذارم نترسید!(زنگ نزنید بگید وای لیلی بگو کی بوده؟)

+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن ۱۳۸۹ساعت 13:46  توسط لیلا   |