حرفایی خودمونی با دوستان

تو خوابگاه بودیم که فرزانه دفتر خاطراتش را آورد. اونا رو خوندیم و کلی هم خندیدیم. برای همین تصیم دارم این خندها را با شما هم share کنم.(عین متن)

صفورا :

واقعن دوست دارم دست خودم هم نیست، ببخشید اینجوری دارم طرح میکنم J ...

...تو این صفحه نوشتم که روز تولدم همیشه یادت بمونه،...

زینب :

سلام فرزانه جون واقعن نمیدونم چه جوری بنویسم و از کجا بنویسم همین که نوشتم فرزانه جون بدون که چقدر خاطرت رو میخواستم...

...اردوی بوشهریا سال اول که تنها چیزی که نمیتونستیم توش ببینیم بوشهری بود...

سمیه :

امشب 7/4/78 در اتاق لیلا جعفری همه دور م جمع شدیم و داریم آخرین خاطرات خوابگاه را میسازیم...

لیلا :

...فرزانه جان امیدوارم که بتونی با فرماندار بوشهر خوب صحبت کنی!!!تا برات کار پیدا کنه.البته قرار بود یه نامه به خارجیها بنویسی و آنها را تهدید کنی که اگه دعوت نامه نفرستن تو به خارج نری و همین ایران بمونی...یادته موهات رو کوتاه کردم...

زهرا :

...فرزانه مهربونم اولین روز ...به من گفتی ساعتت چقدر وحشتناکه، پررو خیلی هم قشتگ بود...نوروز 88 منتظرم باش با ... بیاییم جنوب سگ چرخی...

..............................................................................................................................

و اما نقدی بر خاطرات:

صفورا جان مگه به پسرابراز علاقه میکردی که نوشتی: ببخشید اینجوری دارم طرح میکنم

چقدر هم فرزانه روز تولدتو یادش موند؟!!!

زینب کوچولوی من خودم شهادت میدم که عاری از احساس بودی و به کسی جون نمیگفتی !حتی من!!

یادمه اردوی بوشهریها سال اول من ازکاشان، صفورا از شهرکرد، پریسا از کرمانشاه، ابوذر از شیراز و خورانی از کردستان....بودیم.

سمیه عزیز ممنونم اتاق4نفره مان را از آن من دانستی!

من یادم نمیاد که موهای تو روکوتاه کرده باشم!تا یادم میاد موهای زینب رو کوتاه میکردم وبچه مثبت های طبقه رو!!!

زهرای با وفا نوروزه 90هم اومد وتو با ....نرفتی جنوب!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند ۱۳۸۹ساعت 21:20  توسط لیلا   | 

چهارشنبه ۱۸ اسفند ساعت ۱۱ فرزانه از پایان نامه اش" رابطه میان نرخ سود اسمی و نرخ تورم با رویکرد فیشر " دفاع کرد.

الان ساعت ۷:۱۱ من و فرزانه داریم در فضای مجازی در حال وب گردی و وب نویسی هستیم.

در ضمن از همین جا اعلان عمومی میکنم که کتاب " انسان در جستجوی خویشتن" را بهش هدیه دادم.خیلی خوشش اومد و تازه باورش هم نمیشد!!!!!در عجبم که چرا این جماعت چنین باورهای اشتباهی را راجع به بنده در ذهنشان شکل داده اند(البته سطح انتظارات بالا نره ها!!!!!) 

بیمعرفتا حداقل بیان برای تبریک به فرزانه هم یه روز دور هم جمع بشیم!!!!!البته این دختر که به کسی شیرینی نمیده (براش مطلوبیت نداره!!!!) چشن بگیریم و شاد باشیم.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند ۱۳۸۹ساعت 19:32  توسط لیلا   | 

زن که باشی درباره‌ات قضاوت می‌کنند؛ در باره‌ی لبخندت که بی‌ریا و از روی سادگی نثار هر احمقی کردی ! درباره‌ی زیبایی‌ات که دست خودت نبوده و نیست ! درباره‌ی تارهای مویت که بی‌خیال از نگاه شک‌آلوده‌ی احمق‌ها از روسری بیرون ریخته‌اند,درباره‌ی روحت، جسمت ! درباره‌ی تو و زن بودنت، عشقت ,رفتارت قضاوت می‌کنند . تو نترس و زن بمان !احمق‌ها همیشه زیادند .نترس از تهمت دیوانه‌های شهرکه اگر بترسی رفته رفته زنِ مردنما می‌شوی !!!
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 16:37  توسط لیلا   | 

می شنوم و فراموش میکنم !

می بینم و به خاطر میسپارم !

انجام می دهم و می فهمم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 16:33  توسط لیلا   | 

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی . . .

امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 11:12  توسط لیلا   | 

دوست میدارم احساس قشنگه بودن را!

دوست میدارم لحظه های خوبه خود بودن را!

دوست میدارم لحظه های به اوج رسیدن را!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 10:50  توسط لیلا   |