|
|
|
|
|
عصر تابستان 13 سالگی ام بود، دردی درونم احساس کردم، دردی غریب! به دستشویی رفتم و قطرات خون را دیدم گمان کردم بخاطر غیبت کردن پشت سر دوستم مجازات شده ام. چه می دانستم از زنانگی؟ نمی دانستم قرار است هر ماه این جریان تکرار شود و این آغازی است برای ورود به زنانگی، زنانگی جسمانی. کسی به من چیزی نگفته بود حتی مادرم! هزار و یک برنامه در طول دوران دبستان و راهنمایی اجرا شد اما دریغ از یکی برای گفتن درباره بلوغ و پریود. در مدرسه بود که فهمیدم قرار است هر ماه این اتفاق برای من تکرار شود (یکی از بچه ها صندلی اش را کثیف کرده بود و معاون امد درباره پریود شدن برایمان کمی توضیح داد). چند سالی در بی اطلاعی و عدم اگاهی به سر بردم و درد و زجر کشیدم. از پریود شدنم خجالت می کشیدم و دوست نداشتم که دیگران بفهمد من پریودم. آنقدر اذیت شدم که از دختر بودن بدم آمد و هزار بار آرزوی پسر بودن می کردم و این ربطی به عقده ی اختگی نداشت! این مربوط به جامعه ای مردسالار، سنتی و متوحش بود که مرا از زنانگی ام به وحشت می انداخت. چه بد بود عدم اگاهی، هنگامی که پریود بودم و مادرم دعوا میکرد که دختر چقد نماز میخونی تو؟! و. چه سخت بود صبح ها که تازه دردم ارام گرفته بود برادرم صدا میکرد که پاشو نمازت قضا شد!! چه زجری می کشیدم وقتی که می رفتم دستشویی و برای نشنیدن صدای پیچیدن روزنامه دور نواربهداشتیم شیر آب را باز می کردم و اگر می خواستم نوار بهداشتی را بیاندازم در یک سطل آشغالی غیر از سطل آشغال دستشویی در بلوزم می گذاشتمش که دیده نشود . موقع پریود در مهمانی باید مواظب می بودم که مبادا وقتی از سر جایم بلند می شوم کسی نگوید لباست کثیف شده است. انقدر از درد کشیدن زجر کشیدم که شروع به مطالعه در این زمینه نمودم. کتاب جنس دوم اولین کتابی بود که در این زمینه خواندم. و چقدر دنیا برایم روشنتر و زیبا تر شد. وقتی اطلاعاتم در مورد پریود شدن کامل شد درد فیزیکی ام را نیز راحت تر تحمل میکردم. درد فیزیکی دیگر مرا عذاب نمی داد اما مشکلات روانی همچنان گریبانگیرم بود و هست. هنوز نمی دانم چگونه با حالات روانی ام قبل از پریود شدن برخورد کنم؟ سخت است چند روز مانده به پریودی و ناگهان تغییر خلق و خوی دادن! بی دلیل افسرده شدن ، زود رنج شدن و دلشوره گرفتن. دوست دارم در این روزها نیز مثل روزهای دیگر شاد باشم، بخندم ، زندگی کنم، زنانگی کنم!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۱ساعت 17:47 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی میکنم ساده و صمیمی! دوست میدارم و دوست داشته می شوم و لذت می برم از دوست داشته شدن! نقد می کنم و نقد می شوم و گرفته می شوم از نقد شدن! انرژی میدهم و انرژی می گیرم و احساس شعف میکنم از تبادل انرژی! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 6:57 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
با تشکر از تمامی عزیزانی که در جشن شادیمان حضور داشتند. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 6:16 توسط لیلا
|
|
||