|
|
|
|
|
جمعه26 شهريور صبح طبق برنامه هاي قبلي به طرف ميدون جمهوري ميروم.مثه هميشه وقتي چند نفر ميخوان دور هم جمع بشن چند ساعتي طول ميكشه تا همه بيان.هر كدوم از بچه ها از يه سمتي قرار بود بياد.من و زهرا با هم قرار گذاشتيم.تقريبا ساعت 9 ميدون جمهوري بودم. اما نزديك ساعت 11 زهرا را تو مترو ميبينم!و هر دو عصباني از هم.من از اون كه چقدر دير كردي و اون ازمن كه چرا گوشيتو خاموش كردي تو اين موقعيت؟! از مترو نواب تا تهران پارس منهيچ حرفي نزدم.(نه اينكه كم حرف شدم.نه!زهرا امان نميداد!!)تهرانپارس پياده شديم مائده گفت : كه فرزانه همين الان سوار ميني بوس هاي شهرك امام خميني شده!با آدرسي كه زهرا از مائده گرفت 12 به پارك آبي رسيديم.(كلي اشتباه رفتيم!)خلاصه از همون پارك آبي يه دربست (هيچ كي تو ميني بوس نبود) گرفتيم رفتيم خونه مائده! منم براي اولين بار دست پر رفتم!!!!!!(جا داشت يه پست فقط براي دست پر رفتنم بنويسم.ولي به همين حد اكتفا ميكنم.) از اونجا كه من قبلا خونه مائده رفته بودم.زهرا جلو رفت تا راهنمايييم كنه! بالاخره به خانه رسيديم و فرزانه در را گشود!فرزانه و زهرا همديگرو در آغوش كشيدن!چقدر فرزانه شاد و شنگول شده بود .از آخرين باري (سينما آفريقا) كه ديده بودمش كلي جونتر و تازه تر شده بود. مائده عزيز هم هر روز تپل تر از ديروز!همچين مادرونه شده بود ! ويه كوچولوي نازنازي در دستش!همه داشتند بچه رو ميكشيدن! من مثه هميشه سوالاي تخصصيمو پرسيدم.كم كم اناز هم پيدا شد.طبق معمول رنگارنگ بود.و باز هم از اون شيريني هاي حميد خريده بود.به مائده سفارش كردم كه شيريني ها رو بذاره خشك بشه بعدا بخوره !آخه تو خوابگاه هميشه اينجوري بود ميورد اتاق ما! در حال خوش و بش بوديم كه در باز شد و نرگس جووووووووووووون اومد.قربونش برم نيومده ضد حال زد!!!خوشگل تر و تپل تر شده بود!خودشم خوب تحويل ميگرفت. منتظر مريم بوديم كه تلفن كرد و گفت: ميهمون دارم نميتونم بيام. اما قرار شد كه 5 ماه ديگه بريم خونه اون تا كوچولوش رو ببينيم!!!خيلي دوس داشتم ببينمش ببينم الان چه اندازه است؟! من كه نه صبحونه خورده بودم و كلي راه هم پياده روي كرده بودم.حسابي گشنه بودم.تا مائده گف :ناهار بيارم فورا گفتم:آره بيار! ناهار رو خورديم و من و زهرا رفتيم ظرف بشوريم كه مائده اصرار در اصرار كه نه شما چرا؟!نرگس و فرزانه هستند.ما هم به خاطر اصرار ها نرفتيم ظرف بشوريم.و شروع به عكس گرفتن كرديم.خب 10 تا دوربين بود غير از گوشيها!بنده خدا فرزانه هر سري با كلي دوربين عكس ميگرفت.عكسا باحال بود ولي به اصرار دوستان از گذاشتنشون صرف نظر كردم. براي ديدن عكسها ميتونيد به فيس بوك آلبوم زهرا بريد. من ديگه بايد ميرفتم آخه قرار بود با يكي ديگه از دوستام ميرفتم پارك ملت! خلاصه خداحافظي كرديم و به تهرانپارس رسيديم.طبق عادت من كرايه ها را حساب كردم!! ولي خب الناز گفت:تو رو خدا هميشه تو!بذار ايندفه من حساب كنم.منم قبول كردم! بعد با بي ار تي به طرف مقصدهامون حركت كرديم.اول زهرا بعد الناز و در آخر من و فرزانه از هم جدا شديم. روز خوبي بود با همه اون الافي هاي صبحش!و يه روز ديگه رو در كنار دوستان بوديم.حقيقتا جاي صفورا خيلي خالي بود.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۸۹ساعت 1:9 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۸۹ساعت 22:15 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
اینا رو ببین!!!! جای شما خالیییییییییییییی
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۸۹ساعت 22:0 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۸۹ساعت 21:51 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
بالاخره منم تسويه حساب كردم! اين دو روز تو بهشتي بودم.خيلي وقت بود كه مسير اقتصاد آموزش كل رو نرفته بودم.الان دارم ميميرم از پا درد. حالا بگين كيو ديدم تو آموزش كل؟! س ا س!!!(به علت مسايل امنيتي از بردن نام كامل معذوريم!به هر حال شايد يكي اومد و اسمشو سرچ كرد بعد سر از وبلاگ ما دراورد بعد همه كاسه كوزه ها رو سر ما شكست!) خلاصه س ا س خيلي خوش تيپ تر از قبل و كلي لاغر كرده بود.تا منو ديد سلام احوال و پرسي!(عجيب!) الان دانشجوي ارشد در اصفهان است. منم بي جنبه بازي در آوردم و سراغ دوستان رو ازش گرفتم.اونم خيلي بي تفاوت گفت :خبري ندارم. بعد سزاوار رو ديدم.سلام دادم عين....سرشو پايين انداخت رفت!اووووووووم! آقاي هلالي محترم نيز با فضول كاريش 9 هزار تومان بهم ضرر زد!دوس داشتم همون جا خفه اش كنم! خلاصه خيلي خوب بود تسويه! در ضمن جمعه ظهر ناهار مهمون مائده هستيم.احتمالا الناز به همتون خبر داده.به هر حال منم ميگم. پس نشست سالانه اقتصاديها جمعه ظهر.دست پر بياين هاااااااااااااااااااا!پر از خبر! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۸۹ساعت 18:40 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
همتون میدونید که وقتی میخوام بهتون اس ام اس بدم حداکثر تلاشمو میکنم تا همه حرفمو تو یک اس ام اس خلاصه کنم. بماند که چقدر طول کشید که به اس ام اس های نصفو نیمه من عادت کنید و مطلب رو بگیرید. چند وقتی بود که هر مطلب جالبی که تو کتابی روزنامه ای وبلاگی جایی میدیدم برا دوستان اس ام اس میکردم.اما!!!مشکلی که بود این بود معمولا مطالب بیش از یک اس ام اس بود!!! منم دنبال راه چاره که چکار کنم تا مطلبو تو یه اس ام اس جا بدم؟! کلا مطلب رو طوری تغییر میدادم که اولا یک اس ام اس بیشتر نشه ثانیا یه مطلب جدیدی بوجود می آمد.که اصلا ربطی به مطلب اصلی نداشت.خلاصه اینچنین شد که کلی مطلب از خودم برا شما میفرستم!!!خیلی هم خوشگلتر از مطلب اصلی!!! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۸۹ساعت 12:46 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
بارها و بارها شنيده ام كه : " بيرق خويش را به فرزينش مده" . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 20:33 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
چقدر قشنگه خبري از دوست شدن! دو روز قبل پس از 8-7 ماه ستاره سهيلمان ظاهر شد. زينب غلامي ارتباطي برقرار كرد.و كلي خبرداد. بابا زينب نگو! بگو تحول ! زينب اون دختر آروم و بيصدا شده منبع انرژي! هر خبري كه ميداد اصلا نميشد به اون زينب 83 و 84 و 85 و 86 ربط داد! ذوق زده شدم بودم وقتي كه از خودش ميگفت! البته ميدونم كه شما حتي 8-7 ماه پيشم ازش خبري نداشتين. از من ميشنوين همه تون بهش زنگ بزنيد و بهش تبريك بگين!!!
ريز نوشت: حضور فني هاي رجايي اينجا بيشتر از اقتصادي هاي بهشتي است.بد نشد اقتصاد بهشتي پاك شد! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 16:39 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
شهريور؛ بهترين ماهي كه دوست مي دارمش! شهريور و زوال تابستان! شهريور؛ و پس از آن مهر و آغاز مدرسه رفتن! چه هيجاني دارد شهريور را به انتظار مهر به سر بردن! اي شهريور... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم شهریور ۱۳۸۹ساعت 16:39 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
"یک تصمیم کافیست برای تغییر یک سرنوشت!"
گاهی تصمیمی اشتباه میگیریم!اشتباه! کاریشم نمیشه کرد!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور ۱۳۸۹ساعت 19:21 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همه دوستان
چند روز دیگه نتایج کنکور میاد!!! از چند روز پیش اس ام اس ها شروع شده!البته بعد از دو سال دیگه تعداد زیادی منتظر جواب نیستند. ولی تجربه میگه که امسال صفورا قبول میشه !چون هر کدوم از بچه ها استخدام میشن دانشگاه هم قبول میشن! پیشا پیش به همه اونایی که قبول خواهند شد تبریک میگم! خیلی وقته ازتون بیخبرم باشد که کنکور باعث خبری از شما ها شود!! این روزا هم نمیدونم چرا فرصت هیچ کاری ندارم.واقعا تا چشم به هم میزنی شب شده!تا میری بفهمی صب شده!خلاصه انگار زمان داره به سرعت میگذره!
ریز نوشت: میدون قرار بود چندتا مطلب توپ بفرسته تا بذارم.گویا منصرف شده! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور ۱۳۸۹ساعت 18:40 توسط لیلا
|
|
||