|
|
|
|
|
من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد آرام آرام |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۶ساعت 14:23 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
33 سال گذشت. نمی گم به سرعت برق و باد. ولی گذشت. خیلی هم طول کشید تا گذشت. من هزاران مایل با دختر 30 سال پیش و یا 20 سال پیش و یا حتی 10 سال پیش فرق دارم. و چقدر بالا و پایین داشت این زندگی 33 ساله ام. و قطعا بالا و پایین های دیگری هم ایجاد خوهد شد. چه خوب به یاد می آورم حدودا 20 سال پیش را!آن وقت ها کوچکترین تصمیمات را نمی توانستم بگیرم، یعنی حق نداشتم برای خودم تصمیم بگیرم. اوج تصمیم گیری هایم رفتار و کارهایم در دوران مدرسه خصوصا راهنمایی و دبیرستان بود. و اکنون لحظه به لحظه در حال تصمیم گیری هستم. بار سنگینی است مسئولیت و تصمیم گیری و گه گاه دلم برای عدم مسئولت و عدم تصمیم گیری هایم که بسیار دردناک بودند تنگ می شود. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 12:13 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم برای لی لی بازی های کودکی ام تنگ شده است. دلم برای هیجانات حین مسابقات جام جهانی 1998 تنگ شده است. دلم برای خرید لواشک و ترشی های سه شنبه بازار تنگ شده است. دلم برای آب پاشی حیاط در عصرهای تابستان تنگ شده است. دلم برای شستن برگ های درخت انجیر تنگ شده است. دلم برای شمردن ستاره ها در شبهای تابستان تنگ شده است. دلم برای خوردن آب دوغ خیار تنگ شده است. دلم برای ترس از رعد و برق تنگ شده است. دلم برای خاطرات کودکی ام تنگ شده است. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم تیر ۱۳۹۵ساعت 10:16 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
مرگ من روزی فـــرا خـــواهد رسید
در بهـــــاری روشن از امــواج نـــور
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم تیر ۱۳۹۵ساعت 10:5 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم گرفته آسمون یه کم منو حوصله کن
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۴ساعت 16:28 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم دی ۱۳۹۴ساعت 15:44 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
دراین روزهای سرد زمستانی دلم عجیب گرفته است. مرده ای متحرک شده ام که لذت بخش ترین کار برایم گریه کردن بی صداست. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم دی ۱۳۹۴ساعت 15:30 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
صدای طپش قلبم را احساس می کنم آن زمان که دست روی دکمه زنگ میگذارم و می فشارم. ساعت 7 :30 . درب باز می شود و نمیدانم چگونه پله ها را یکی دوتا رد می کنم تا به جلوی در خانمان میرسم و تو تمام قد ، لبخند به لب جلو در ایستاده ای!چگونه وصف کنم شادی درونی ام را برای لحظه ی دیدن تو ! لبخندت دلگرمم می کند و تو خوب میدانی که چه اندازه حضورت را کنارم میخواهم. انرژی می گیرم از اغوشت ، از حمایت هایت ، از همراهی هایت! چشمان مهربانت دل انگیز ترین صحنه چشمانم است.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۴ساعت 14:37 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
اکنون در این برهه از زمان دلم صداقت و صمیمیت می خواهد. دلم سادگی مردم های قدیم را می خواهد. دلم پاکی کودکان را می خواهد. هیچگاه سیر نخواهم شد از حرف زدن با کودکان و پرسیدن از علایقشون. دنیای کودکان زیباترین دنیایی که دیدم و دلم میخواهد ببینم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۴ساعت 13:41 توسط لیلا
|
|
||
|
|
|
|
|
بالاخره به کلاس خوشنویسی با خودکار رفتم. هر جلسه که به کلاس خط میرفتم دستام کلی درد می گرفت از بس که خیلی وقته ننوشتیم. خیلی باحال بود . گرچه نیاز است همچنان تمرین کنم اما در حد اون کلاس خطم بهتر شده. تا داشتن خطی بهتر |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۴ساعت 13:37 توسط لیلا
|
|
||