حرفایی خودمونی با دوستان
سردم بود کاپشن او را پوشیدم.دستم تو جیبش کردم دیدم یه دستمال کاغذی توشه بیرون آوردم بندازم دور ولی نوشته های روش توجهم را جلب کرد!

عجب!!!یعنی این واقعا مال زینبه؟!

رو دستمال با دست خط قشنگی با خودکار آبی نوشته شده بود:

نه پاییز و زمستون نه بهاری               جه جور دلت اومد تنهام بذاری؟!

یه بار نه دو بار نه صد بار خوندمش!یعنی زینب واسه چی اینو نوشته تو جیبش گذاشته؟!شایدم یکی بهش داده!

خلاصه حس فضولیم حسابی گل کرده بود.

یه هو یام افتاد که دیروز این کاپشن تن یه نفر دیگه بود!آره خودش بود!این دستمال مال خود خودش بود.م.آ.

بعد مه به اتاق اومد گفتم که این دستماله ماله توه؟!خندید!

بعد گفت کسی این آهنگو نداره؟

بعد از مدتی یکی از بچه ها این اهنگ را براش آورد.مام هی گوش میدادیم.قشنگ بود نمیدونم مال کی بود.

بعد از هزار بار گوش دادن من اونو حفظ شدم.

یک روز از روزای قشنگ بهار زهرا مثه همیشه گفت یه دهن آواز بخون!ماهم که این شعرو تازه یاد گرفته بودیم شروع به خواندن کردیم.زهرا زد زیر خنده!

گفتم واسه چی میخندی؟!

زهرا:آخه تو کی میخوای این فتحه کسره رو درست و سر جاش بگی؟!

من میگفتم:نه پاییز و زمستون(با فتحه غلیظ)نه بهاری....!اونم مدام میخندید.

خلاصه بچه ها این شعر و به همون سبک خودم دوس داشتند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۸۸ساعت 12:43  توسط لیلا   |