حرفایی خودمونی با دوستان
"آرزوی ما دیدار شماست.روابط عمومی چشمان بیقرار!!"

پیامی از الناز عزیز!

عزیزم چشمان من آنقدر ها بیقرار نیست اما دلم بد جور بیقراره!خیلی هم براتون تنگ شده!

خب مطلب امروز:

تا حالا شده گدایی رو ببینید و دلتون براش بسوزه؟

تا حالا شده رفتگر تو خیابون رو ببینید دلتون براش بسوزه؟

تا حالا شده مستخدم یه مرکزی رو ببینید دلتون براش بسوزه؟

تا حالا شده کارگرا رو تو سرمای زمستون ببینید و دلتون براش بسوزه؟(این یکی رو همه تون دیدید!کارگرای ساختمانی در کوچه ساسان !حتما هم موقع رد شدن چند گلوله برف بهتون پرتاب کردند.و باعث شده که دیگه دلتون براشون نسوزه!)

تا حالا شده.....؟

من همه اینا رو دیدم و دلمم ناخود آگاه براشون سوخته!

ولی چندی پیش که احساس ناخوشایندی داشتم و به قولی لبخندم مرده بود!آرزو میکردم جای گدای کنار پاساژسبز بودم.آرزو میکردم جای اون دختر فال فروش میبودم.آرزو میکردم جای مستخدم پاساژ گلستان بودم.چون هر روز صبح که اونا رو میدیدم تو چشماشون پر از امید بود.با یه شوقی سر کارشون اومده بودند.هدفی برای ادامه دادن.اشیتیاق ادامه دادن تو صورت دختر فال فروش موج میزد.

به سونیا فکر میکردم.که هر روز صبح چه با ذوق ما را بدرقه دانشگاه میکرد.چه با شور و هیجان برامون غذا میکشید.اون موقع واقعا آرزوم بود یه لحظه فقط یه لحظه جای سونیا باشم و کیف کنم.شاد باشم و شادی بیافرینم.

حتما سونیا اون خانم ریز نقش بلوک ۵ را میشناسید!حتما ظهرها موقع برگشت به خوابگاه اونو دیدین که بهتون گفته:خسته نباشی گلم.اون خانوم واقعا انرژی زا بود.هر صبح که اونو میدیدی سر شار انرژی میشدی!

ناگفته نماند یه آخر هفته که میخواسم برم خونه حمید با هم همسفر شدیم و کلی داستان برام تعریف کرد و کرایه مو حساب کرد!!!!(میدونید که من ذاتا دکتری اقتصاد داشتم!)و از این عمل پسندیده خوشمان آمد.ولی خدایی راضی نمیشدم .خیلی اصرار کرد.(حالا نگین :وااااااااااااااا!لیلااااااااااااااا!

همون موقع ها بود که به فلسفه حرفهای پریسا موقع امتحانا پی بردم.که میگفت:وایییییییییییی کاش من جای اون رفتگر تو خیابون بودم.

من هنوز پشیمونم که یک روز ظهر خواستم جای اون آقایی که روبه روی پنجره زیر درختان نشسته بود باشم!میگفتم :خوش به حالش زیر درختا تو سایه داره کیف میکنه!کاش منم میتونسم برم اونجا!

ولی گمانم بهاره بود گفت:شاید با زنش دعوا ش شده به اینجا پناه آورده!یکی دیگه گفت:شاید دیوونس که این موقع ظهر اومده بیرون!

....و در آخر فهمیدیدم که چرا آمده بود آنجا!!!!!!!!و من هرگز نخواستم جای اون باشم.تازه هرگز اون حالت خانم.....(یادم نیس اون خانمه نگهبان خوابگاه فامیلیش چی بود؟)یادم نخواهد رفت که دو دستی زد توئ صورتش گفت:وای خاک بر سرم!راست میگی؟!

از کجا شروع کردم به کجا رسیدم.مثه همیشه این مطالب رو فی البداهه مینویسم.شاید یه ذره بیربط و گسیخته باشن.به قول عاصفی کیا "فاقد کوهیرنس "باشند.

دیگر چیزی به ذهنم نمیرسه!

امیدوارم که لحظه لحظه زندگیتون پر طراوت باشه!مثه دختر فال فروش مثه....!اگرچه میدانم گه گاهی دلتان میگیرد دلتنگ میشوید که اینم طبیعیست و موقت !هورموناتون کم و زیاد بشه درست میشه!

پس فقط اس ام اسای انرژی زا !!!یادتون نره!البته اس ام اسای بی انرژی هم پذیرفته میشه!فردا دیگه اس ام اس هم نمیدین .بعد میگین:خودت گفتی فقط انرژی زا!!ماهم نداشتیم اس ام اس انرژی زا!

پایان

بعد التحریر:

اسم اومن خانو نگهبان خانم رضایی بود.برخلاف خیلی از بچه ها من حس بدی نسبت بهش نداشتم.تازه همیشه میگفت:اون آبیه آشناس بذار بره کارت نمیخواد!!یهبار  چادر ملی پوشیده بود بچه ها میگفتند شبیه "پنگوئن"شده!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی ۱۳۸۸ساعت 9:29  توسط لیلا   |