|
|
|
|
|
"برای خندیدن منتظر خوشبختی نباش!شاید خوشبختی منتظر خندیدن توست!"
زینب کوچولوی خودمون! زیباترین زمستان را در ولنجک تجربه کردم.چه زمستانهای زیبایی!برف میبارید.برفهایی به قطر ۲سانت!همه جا پوشیده از برف میشد. سال اول با چه مکافاتی به دانشگاه میرفتیم.همیشه سر اینکه از مقدس اردبیلی بریم یا ساسان دچار تردید بودیم.مقدس ماشین بود .ولی هیچ کس سوارمون نمیکرد.ساسان هم باید پیاده میرفتیم.تازه تا زانومون تو برف بود.تا میرسیدینم دانشکده کمرمون داغون شده بود.ولی من حاضر بودم همه این سختی هارو تحمل کنم ولی توی اون مزخرف کده(فرخ)نمونم/خودتون که میدونید اتاق ما چه وضعی داشت.تازه واسه دستشویی هم که شده بود باید به دانشکده میرفتیم. هر وقت که از ساسان می آمدیم کارگران ما را به رگبار گلوله های برف میبستند! همه این برف اومدن ها یه طرف و برف همراه با قهوه ای و دانشجوی کلاهبردار یه طرف. از میدون دانشگاه تا خود خوابگاه برف بازی کردیم.حقیقتا چه کیفی داشت.ولی سید حسود نتونست برف بازی مون رو ببینه.امد در خوابگاه عین داداش بزرگا گفت:بیایین تو!بعدشم کارتمون را خواست.من گفتم:همراهم نیست! زینب عزیز هم نامردی نکرد!گفت:کارتت پیش منه!داد بهش!داشتم شاخ در میووردم."آخه زینب من از عمد گفتم همراهم نیست .تو صاف میدی دستش!!!! بماند که تا آخر شب چه بر سر زینب آمد! میدونم همه تون از برف و زمستون ولنجک کلی خاطره دارین.خب خاطره هاتون رو بنویسین تا من بذارمشون.همش که نمیشه من بنویسم.شما هم همکاری کنید. تنبلی منو هم درک کنید. البته یه مژده بهتون بدم.که اگه یه اتفاق خاص بیوفته.دیگه همیشه مطالب منظم مرتب !روس کار شده و خلاصه بدون اشتباه تایپی میذارم. احتمالا از ۱اسفند. راستی کسی از ولی خبر نداره؟!
خانوم خانومایی که میدونم ۱ساعت دیگه به اینجا سر میزنی !نظر یادت نره! آموزش هم که دادم.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم دی ۱۳۸۸ساعت 9:37 توسط لیلا
|
|
||