حرفایی خودمونی با دوستان

 

ساعت 18.45 و هوا كاملا تاريك شده.درحاليكه نايلون نان باگت و بيستكويت دستمه از مغازه خارج ميشم.نايلون بيسكويت را بالا  مي آورم و مايحتوي شو نگاه ميكنم ببينم چقدر شده!در همين حين گربه اي را در مقابلم ميبينم كه بالا و پايين ميپره!برام جالبه ، مي ايستم نگاش ميكنم.بعد چشمم به موشي جلو گربه ميخوره،جالبتر ميشه!همچنان به نبرد بين گربه و موش نگاه ميكنم.به هيجان ميام.اولين باري بود كه پخش زنده نبرد بين گربه و موش رو ميديدم.موش از هر طرفي ميخواست فرار كنه گربه جلوشو ميگرفت.

چه موشي !25 سانتيمتر طول بدون احتساب دمش و 10 سانتيمتر عرضش!خيلي بزرگ بود.

همونطور كه نگاشون ميكردم ديدم موشه دويد طرفه من!ديگه هيجان تبديل به ترس شد جيغي كشيدم و از سر راهش كنار رفتم.قلبم به شدت داشت ميتپيد.بازم ميخواستم نبرد را دنبال كنم.موشه رفت تو تاريكي و در يه سه كنج گير افتاد!گربه هم بهش نزديك ميشد .سه كنج خيلي تاريك بود ديگه چيزي پيدا نبود  و اونقدر ترسيده بودم كه فرار را بر قرار ترجيح دادم.

نميدونم كه گربه تونست شام امشبشو تهيه كنه يا نه؟!و يا اينكه موشه تونست يه شب ديگه بيشتر زنده بمونه يا نه؟!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر ۱۳۸۹ساعت 19:2  توسط لیلا   |