|
|
|
|
|
ساعت 19.45داخل نانفروشي ام.دارم فكر ميكنم كه كدوم مدل نون باگت رو بخرم.در همين حال يه آقايي وارد مغازه ميشه.بهش نگاه ميكنم چه قيافه جالبي داره.شبيه يكي از دوستاي حميدمونه (حميد مهرآذر)!به مغازه دار ميگم :اون بزرگ بزرگا قيمتش چقدره؟
ميگه خانوم اين نون متوسطا دونه اي 200 و اون بزرگترها دونه اي 300!
متفكرانه ميگم :آقا اون بزرگ بزرگا كه دوبرابر اين نونا س!اونوقت قيمتش دوبرابر نيس چرا؟!
اون آقايي كه تازه وارد مغازه شده ميگه :آخه از صرفه جويي نسبت به مقياس استفاده شده! و بعد ميگه :آقا لطفا 3تا از اون بزرگ بزرگا بهم بدين.
جالبه! فقط يه اقتصادي از اين حرفا ميزنه!صرفه جويي نسبت به مقياس!!
ميخندم و بهش ميگم :اقتصاديي؟
اونم ميگه :آره
بيشتر ميخندم و ميگم چه جالب منم اقتصادي ام!
ميگه : البته من دانشجوي ارشدم!
ميگم :خب منم ارشدم!
ميگم : كدوم دانشگاه؟
ميگه : بهشتي!!
چشام درشت ميشه ميگم :بهشتي؟! پس چرا من نميشناسمت؟!
سرشو تكون ميده به نشونه اينكه تقصير من نيست.
ميگم : ليسانس كجا بودي؟
ميگه :ليسانسمم بهشتي!
ديگه متعجب شده بودم!!
ميگم: يعني تو توي بهشتي بودي و من نميشناسمت؟!
باز هم سر تكون ميده.
ميگم : خب فاميليت چيه كه من تا به حال نديدمت!!!
ميگه : نيكبخت!
كم مونده تو مغازه از تعجب جيغ بزنم ، مغازه دار هم مات و مبهوت داره به من و اون نگاه ميكنه !
با تعجب به صورتش خيره ميشم تا شايد اين تصوير رو با تصويري كه من از آقاي نيكبخت شاگرد الف دانشكده اقتصاد شهيد بهشتي يه جورايي تطبيق بدم.
در اوج ناباوري ميگم :لاغر كردي ؟ نه؟!
ميگه : از وقتي بيمار شدم لاغر شدم.
خوشحالم كه يه اشنا ديدم.متعجبم كه چقدر عوض شده!از اون آقاي چاق و تپل تقريبا 100 كيلويي يه آقاي خوش تيپ و خوش فرم تقريبا 65 كيلوي به جا مونده!
ميگم : همين اطراف زندگي ميكنيد؟
ميگه : نه مغازه بابام اين نزديكي هاست.
مغازه دار ميگه : خانم چه كنم؟
ميگم 4 تا از اون متوسطا بده .سعيد نيكبخت هم 3 تا ازون بزرگا ميخره و خداحافظي ميكنه .منم آدرس مغازه باباشو ميگيرم و خداحافظي ميكنم و ميرم.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۸۹ساعت 22:32 توسط لیلا
|
|
||