|
|
|
|
|
ساعت 11.30از خواب پاشدم.خواب مهدیه رو دیدم .اس ام اس دادم به فرزانه که از مهدیه خبر نداری؟ اونم زنگ زد گفت:لیلی پاشو بیا پیش من!گفتم میخواسم کتاب بخنم گفت:بیار اینجا بخون!(میدونسم عمرا با هم باشیم و کتاب بخونیم!) فوری اماده شدم و اونقدر دوس داشتم که زود برسم با تاکسی!!!!رفتم!اس دادم که ناهار اونجا؟ فرزانه هم مهماندوست گفت حال ندارم ناهار درست کنم!بریم بیرون! دم در نگهبانی 1 ساعتی منتظر بودم تا فرزانه جون آماده بشه بیاد .با هم رفتیم یه رستوران.من تو ذهنم بود که دانگی حساب کنیم.ولی بعدا فهمیدم که فرزانه!!!مهمون کرد!کلی ناراحت شدم! من اول به فرزانه گفتم یه پرس زیاده من گشنم نیست.فرزانه گفت نه بابا من خیلی گشنمه!حالا بماند که من غذامو تا ته خوردم تازه جا داشت بازم بخورم! یه رستوران سنتی با حال.، ما همینطور داشتیم حرف میزدیم و میخندیم.آخر سر که داشتیم بلند میشدیم دیدم وا چقدر آدم اومدن دور و برمون نشستن.ماهم چه بلند بلند حرف میزدیم و میخندیدیم!(مهم نبود) خلاصه بعد رفتیم تو اتاقشون تا خود 6.30حرف میزدیم.فرزانه شاد و شنگول !پایان نامه اش آماده!خلاصه شارژه شارژ بود! حالا خوبه دلیل ارتباطمون مهدیه بود هیچی ازش نگفتیم.کلا اونقدر حرف از خودمون داشتیم که فرصت نشد کمی پشت سر بچه ها غیبت کنیم! خلاصه فرزانه ناهار بده خبری بس مهم است که باید به جهانیان اعلام شود.باشد که دوستان نیز متنبه شده و از این قبیل کارها انجام دهند. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 10:51 توسط لیلا
|
|
||