حرفایی خودمونی با دوستان

جمعه 30 اردیبهشت 1390

ساعت 11.15میدان جمهوری ایستگاه اتوبوس بهارستان نشستم و منتظر زهرا هستم.بعد از 10 دقیق زهرا می آید با هم سلام احوال پرسی میکنیم و سوار اتوبوس میشیم.زهرا هر روز قشنگتر از دیروز!به بهارستان میرسیم.تاکسی میگیریم به سمت پیروزی!و در طول راه باهم حرف میزنیم.مثه همیشه هم آدرس رو بلد نیسیم اما این بار کمتر از دفعه های قبل سوتی دادیم.تو راه پرسیدم حالا بچه دختره یا پسر؟گفت :نمیدونم!به پیروزی میرسیم !زهرا میگه لیلی آدرس رو نگاه کن ببین بعد کجا باید بریم.یه تاکسی دیگه میگیریم که کلاه سرمون میذاره!به هر ترتیبی میرسیم جلو خونه مریم ایزدی!خیلی راحت تر از خونه مائده رسیدیم.زنگ میزنیم میریم طبقه 4!مثه همیشه ما جز اولین مهمونها هستیم.مریم خوش آمد گویی میکنه و شربتی میاره!بعد کوچولوی نازنینشو میاره.چه دوست داشتنیه این درسا!زنگ در به صدا در می آید مائده هم می آید به همراه مجتبی!چه بزرگ شده مجتبی کلی عوض شده!الناز هم طبق معمول آخرین نفری هست که می آید .اما این بار دیگه از اون شیرینی های حمید نیاورده است!فرزانه این بار مرام به خرج داد و دقیقه نود عقب نشینی نکرد از قبل گفت که کار دارم نمیتونم بیام.دکتر دژپسند حسابی مشغولش کرده!بچه ها همه با هم حرف میزنن.از بچه های دیگه حرف میزنن و خبر میدن!جای صفورا هم حسابی خالیه!البته احتمالا به زودی بریم برا عروسیش امیدوارم که زنگ بزنه دعوت کنه و به یکی نگه من سرم شلوغه تو از طرف من زنگ بزن به بچه ها دعوتشون کن!بعد حرف زدن مریم ناهار میاره .چه ناهاری!!نمیدونم خودش پخته یا مامانش؟!برنجشو که جلو خودمون دم کرد.اما 3نوع غذا بعید بود کارخودش باشه!امان از وقتی که مامان آدم خونه اش نزدیک باشه!!!

ظرفای ناهار و منو زهرا میشوریم(چه دخترای زرنگی!)بعد چای و باز حرف زدن.چشامو خواب گرفته!بچه ها میگن لیلی الانه که خوابش ببره!چندتا عکس میگیریم.دلم شور میزنه میخوام برم کارای پروژه ام مونده و وقتی ندارم برای تحویل!به بچه ها میگم میخوام برم .از آنجا که من و زهرا آدرسا رو خوب بلد نیسیم مجبوریم با هم بریم شاید دو نفری راه به جایی ببریم.زهرا هم آماده میشه و از بچه ها خداحافظی میکنیم میریم!برگشت خیلی راحت تر میاییم.باز هم یه روز با بچه ها بودن تموم میشه!

پی نوشت 1 :بابا این الناز از این رو به اون رو شده بود!دماغشو عمل کرده بود وارد شد ما نشناختیمش!!چه قدر اون دماغش قشنگ شده بود!2میلیون که هیچ 10 میلیون هم ارزش داشت بده برا اون دمااغ!(آخه دختر چش بود اون دماغ؟!پولت زیادی کرده بده من یه جا با مطلوبیت نهایی بیشتر صرفش میکردم!)

پی نوشت 2 :رفتم امتحان میانترم بدم.دیدم هانا حبیبی هم هم کلاسیمه!!البته اون ورودی 88 بود!محدثه حسنی هم البته!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 21:54  توسط لیلا   |